كوه غم دراين دل ويرانهام خانه كرده و همچون سدي در مقابل سيلاب اشك خونآلودم ايستاده و تو گمان ميبري من بيچاره فارغ از تمام تأثرات و تألمات پيرامونم با دلي سنگي به عشق تو دل بستم و اين دل سنگي چه مي فهمد فرق بين پروانه و زاغ را ؟ هيهات كه چنين باشد .
از اين پس همچون بلبلي بال و پر شكسته به كنج قفسي پناه مي برم و غزال وحشي دلم را به بند ميكشم وموج جنون و طوفان اضطراب و شراره هاي داغ غم عشقت را كه از هر طرف بر من حمله ور شده اند در خود محبوس مي كنم.
اينك گونه هايم از شدت گدازه هاي درونم چنان گلگون است كه تو گويي مست مِيِ ايام شبابم . هيهات كه از اين پس با كسي سخن از عشق تو گويم و راز دل بر زبان آورم

محبوب من
و تو چه مي داني در پس اين چهره خندان و آرام چه غوغاي عجيبي است و هر لحظه مرا تا كجاها نمي برد و در چه صحراهاي دهشتناكي رهايم نمي سازد.

