تبليغاتX
غزال الَلهُمَ كُن لِوَليِكَ الحُجَةِ بنِ الحَسَنِ ، صَلَواتُكَ عَليهِ وَ عَلي آبائِهِ في هذِه الساَعةِِ وَ في كُل ساعةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَينًا حَتي تُسكِنَهُ اَرضَكَ طَوعًا وَتُمَتِعَّهُ فيها طَويلاً شيعه يعني يك بيابان بي كسي..غربت صدساله بادلواپسي..شيعه يعني صدبيابان جستجو..شيعه يعني هجرت از من تابه او..شيعه يعني دست بيعت با غدير..بارش ابركرامت بر كوير اللهم طهر قلبی من النفاق و عملی من الریا و لسانی من الکذب و عینی من الخیانه

غزال

سیاسی - علمی - اجتماعی

  شايد تا کنون چيزی در باره تقسيم طلايی يا مستطيل طلايی شنيده باشيد

تقسيم طلايی ، تقسيم يک پاره خط به دو قسمت است به طوری که نسبت طول پاره خط به طول قسمت بزرگتر برابر باشد با نسبت طول بزرگتر به طول قسمت کوچکتر

تقسیم طلایی

اين نسبت را که تقريبا برابر ۶۱۸۰۳ / ۱  است عدد طلايی می گويند .

مستطيلی که نسبت طول و عرضش برابر اين نسبت باشد مستطيل طلايی می گويند

مستطيلهای طلايی زيباتر از مستطيلهای ديگر به چشم می آيند ولی کسی نمی داند چرا

اگر اطلاعات بيشتری در اين زمينه می خواهيد به مجله گنجينه شماره اول مهر ماه ۱۳۶۹ مراجعه نماييد .

جادارد ياد مرحوم هوشنگ شريف زاده که درجهت انتشار اين مجله تلاش فراوانی را تحمل نمودند گرامی بداريم . روحش شاد و قرين رحمت باد.

به نمونه زیر نیز توجه نمایید :

1  ، 2  ، 3  ، 5  ، 8  ، 13  ، 21  ، 34  ، .....

هر عدد مجموع دو تا عدد قبليشه ... خب حالا ربطش به عدد طلایی چيه ؟!

اگر مثلآ  34  رو بر  21  تقسيم كنيم مي شه  1.618 

اين نسبت در تمام موجودات بر قراره ... مثلآ  " فاصله ساعد تا سر انگشت ها " تقسيم بر " فاصله مچ دست تا سر انگشت ها "  مي شه همون  1.618 

اين نسبت حتي توي گياهان هم برقراره .... 

نمونه های جالب دیگه ای هم داره . مثلا در اهرام مصر نسبت قاعده به ارتفاع برابر عدد طلایی است .

در دبیرستان دبیر ریاضی امان می گفت یک شهر باستانی در قاره آمریکایی جنوبی کشف شده که فاصله میادین آن بر اساس عدد طلایی تنظیم شده ولی متاسفانه در این مدت که می خواستم این مطالب رو بنویسم نتونستم اسم او ن منطقه رو  پیدا کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 18:2  توسط محمد تقی زاده  | 

 

 نمی دانم آیا تا به حال به سفر فکر کرده اید یا نه

یکی از دلایلی که اسم وبلاگ خودم رو غزال گذاشته ام این است که غزال در وسعت صحراها آزادانه به هر سو  می دود

و من می خواهم با این وبلاگ به سفر بروم

می خواهم همچون غزالی مست و خواب  آلود پای در فروغ مهتاب نهم و سفر آغاز کنم

در این سفر آیا با ما همسفری خواهد بود؟

اگر به ما سر زدی بیخبر ترکمان مکن

                                                                                 خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 21:3  توسط محمد تقی زاده  | 

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.

خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.

خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل توفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي.

خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.

خسته‌‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.

خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 19:9  توسط محمد تقی زاده  | 

قبل از اینکه بخواهم مطالب جدیدی را بنویسم باید بگویم که شرمنده الطاف تمام عزیزانی هستم که با پیامهای خودشان حقیر را مورد لطف خود قرار می دهند. زبانم الکن است و قلمم قاصر تا الطاف شما را ثنا گویم.
شدیدا محتاج دعای خالصانه شما هستم
یکی از ایرادات وبلاگها این است که نویسنده آنها مشخص نیست
به عبارت دیگر نوشته هایی بی هویت هستند که قابلیت استناد ندارند
یعنی اگر حرف خوبی را در یکی از وبلاگها بخوانی و بخواهی نقل قول کنی نمی دانی گوینده سخن دارای اعتبار لازم می باشد یا خیر
ممکنه بگویید اعتبار هر سخن با خود آن سخن است و به عبارت دیگر به سخن باید توجه کرد نه به گوینده
اما این جمله صحیح نیست
چرا که در این صورت نقل قول از بزرگان امری عبث و بیهوده خواهد بود
نظر شما چیست؟
گوینده مهم است یا سخن؟
خداوندِ عشق یار و نگهدارتان
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 14:42  توسط محمد تقی زاده  | 

الهــــي سينـــه اي ده آتش افــــروز
در آن سينـه دلي وان دل همه سوز

هر آن دل را كه سوزي نيست دل نيست
دل افسرده غير از آب و گل نيست

دلم پـر شعلـه گـردان سينـــه پر دو
زبانـــم كن به گفتن آتش آلـــود

دلــم را داغ عشقــي بـر جبيــــن نـه
زبانـــم را بيانـــي آتشيــــن ده

مَن طَلَبَني وَجَدَني وَمَن وَجَدَني عَرَفَني وَمَن عَرَفَني اَحَبَّني وَمَن اَحَبَّني عَشَقَني وَمَن عَشَقَني عَشَقْتُهُ وَمَن عَشَقْتُهُ قَتَلتُهُ وَمَن قَتَلته فَعَلَيَّ ديته ومن علي ديته فانا ديته
خداوند عالم در اين حديث قدسي، راه رسيدن به عشق را بيان مي‌كند و مي‌فرمايد هركس مرا طلب كند و به دنبالم آيد ، مرا مي‌يابد و هركس مرا يافت مي‌شناسد و هر كس مرا شناخت دوستم مي‌دارد و هركس دوستم داشت آنگاه عاشقم مي‌شود وهركس كه عاشقم شد من نيز عاشق او مي‌شوم

رابطه عشق رابطه‌اي دو طرفه است و تا اينگونه نباشد وجودي راستين و حقيقي نخواهد داشت
انسان هيچ‌گاه نمي‌تواند تا مرزِ عشق به دنيا پيش برود ، آن دوست داشتن است ، حب است و در اين حالت دنيا محبوب اوست . دوست داشتن محدود است ولي عشق نامحدود . دوست داشتن در واقع يك نوع خود خواهي است زيرا انسان وقتي چيزي را دوست دارد، آن را براي خودش مي‌خواهد ولي عشق فنا شدن در معشوق است و خودي ديگر وجود نخواهد داشت و هر چه هست معشوق است

عشق با هستي ناسازگار است

هركس عاشق شد نابود مي‌شود ، فنا مي‌شود و فدا مي‌شود ، فداي معشوق

ادامه حديث قدسي به اين اشاره دارد كه در هركس اين رابطه دوطرفه عشق ايجاد شد او را مي‌ميرانم و پس از
آن خونبهايش را مي‌دهم و خونبهايش خودم هستم . و خونبهايش وصال ديدار من است و اين معني ، اوج قله عشق است كه جز افراد انگشت شماري در طول قرون گذشته به آن نرسيده‌اند . زيرا بسياري از مردم كه در اين راه قدم گذاشته اند قبل از رسيدن به قله حقيقي عشق از ادامه حركت بازمانده‌اند و در ميانه راه گرفتار عشقهاي ظاهري وپوچ كه سراسر هوس و خودخواهي و فريب است گشته‌اند عشقهاي دروغيني كه همه‌اش رنگ و رياست

برخي از عرفا مي‌گويند عشق ظاهري وسيله‌اي است براي رسيدن به عشق حقيقي و در واقع پلي است براي عبور از درياي پرتلاطم ماديات و دوستي‌هاي بي اساس و بي معني و اگر اين پل نباشد ، حب دنيا و متعلقات آن گرفتاري هاي زيادي براي انسان پيش مي‌آورد . اما گاهي همين وسيله و پل مانع حركت و رسيدن به آن واقعيت بي‌انتها مي‌شود . گاهي انسان به غلط گمان مي‌كند عاشق است . مانند دختركي كه تمام دنيا برايش در عروسكش خلاصه شده است . او در واقع به مرحله دوستي رسيده كه حاضر نيست هيچ چيز را با محبوبش عوض كند . اما در عشق دو چيز مطرح نيست ، آنها يك چيز واحدند كه بين آنها جدايي وجود ندارد . مولوي مي‌گويد همه چيز عاشق است . ماه ، خورشيد ، زمين ، گياه و خلاصه هر آنچه را خدا آفريده عاشق آفريده . اما من انسان را از اين ميان استثناء مي‌كنم و مي‌گويم همه انسانها به دنبال عشقند و مدعي عشقند اما راه به خطا رفته‌اند مانند كسي كه در جوي آب به دنبال ماه باشد . عشق حد اعلاي دوستي است ، مرز نهايي حب است ، گذشتن از عقل و رسيدن به ديوانگي است ، يكي شدن رنج و شادماني است ، از بين رفتن مفاهيم و علت هاست ، عامل تهور و تحرك است ، عامل زندگي است ، معني و مفهوم خلقت است و همسفري با عشق ، همراهي با خطر است

خدايا ؛ خدايا مددي فرما . دوستانم به دنبالت شتافتند و تو را يافتند وشناختندت ودوستدارت شدند و عاشقت گشتند، آنگاه فاني شده و به تو پيوستند و . . . . اما من هنوز بي هيچ تحركي بر جاي مانده‌ام ، دستم بگير و از اين گرداب بلا نجاتم ده

خدايا مددي فرما و اين خسته‌ي بازمانده از راه را كه در لابلاي كوهي از كاه ، كاهي از جنس عدم، عدميتي نامحدود با دره هايي دهشتناك گم گشته به سوي خود رهنمون باش. آمين


عاشق آن باشد كه چون آتش بود
گـرم رو سـوزنده و سـركش بـــود

نيك و بد درراه او يك سان بــود
خود چو عشق آمد نه اين ، نه آن بود

عشق اينجا آتشست و عقل و دود
عشق كامد عقل گـــــريزد زود زود

عقل درسوداي عشق استـاد نيست
عشق كــــــار عقل مـادر زاد نيست

مـرد كــار افتـاده بـايد عشـق را
مــردم آزاده بـايـــــــــد عشق را

گر زغيبت ديده‌اي بخشند راست
اصـل عشق اينجا ببيني كز كجـاست


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 19:44  توسط محمد تقی زاده  | 

به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن در زبان آفرین

ضرب المثل قدیمی می گوید : دروازه را می توان بست اما دهان مردم را نمی توان بست
این ضرب المثل بیانگر یک نکته مهم و اساسی نیز می باشد و آین مطلب است که جلوی اندیشه و سخن را نمی توان گرفت
خداوند متعال نیز در قرآن کریم بیان می فرمایند : سخنهای مختلف را بشنوید و نیکوترین را انتخاب کنید
من نیز با توجه به فرصتی که فراهم گردیده به بیان نظرات خود می پردازم تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال
السلام اي نازنين مه روي من
السلام اي معبد ومعبود من
السلام آرام جانم السلام
السلام يكتا پناهم السلام
اي خدا اي محرم اسرار من
اي خدا اي همدم تنهاي من
حرف برای گفتن و شنیدن بسیار زیاد است اما آیا هر حرفی ارزش شنیدن و هر حرفی ارزش گفتن را دارد
منظور از ارزش این است که وقت و زمانی را که صرف گفتن یا شنیدن آن حرف می کنی با بهره که از آن حرف می بری بسنجی و سود و زیان خود را بسنجی در این صورت متوجه ارزش آن می شوی
اما یک سوال مهم باقی می ماند
وان اینکه
با چه کسی سخن بگوییم و سخن چه کسی را بشنویم ؟
چوبه من نظر نمايي
هستي ام دُردانه گردد
جان شيرين از برايت
همچو يك پروانه گردد
دل براي ديدن تو
دلبري مستانه گردد
بر سبوي و جام رويت
يك دو سه پيمانه گردد
بی صبرانه منتظر دریافت نظرات شما عزیزان می باشم
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 15:55  توسط محمد تقی زاده  |